![]() |
![]() |
|
| نغمه های دلم به دقت گوش می دهم به امید آنکه آن را بیابم... ! |
|
به نام تنها حقیقت هستی.
سلام بر دوستان عزیز همین الان داشتم یک شعر طنز می خوندم که گفتم تا یخ نکرده بزارمش توی وبلاگ بقیه هم استفاده کنند. یکم طولانیه ولی قشنگه به خوندنش می ارزه: البته ممکنه که بعضیها خوششون نیاد اشکالیی نداره خوبه که آدم حرف همه رو بشنوه انتقاد هم می پذیریم* البته نه به من بلکه به شاعر* به هر حال هر سری یه فکری داره دیگه نه! راستی (یادم رفت /یادم شد" به یاد هم ولایتی های عزیز") که بگم نمی دونم شاعرش کیست؟ هر کی می دونه بگه که اسمشو هم بنویسم . بـــــــاز یــه هنـــر منــد طـــــــــــراز اوّل واسه اجـــــاره مــونده بــــــــود معـطٌل وقتی کـــه دید یقش حســـــابی گیره پاشد راه افتـــاد بـــــــره وام بگیــره هرجــــــاکه رف درا به روش بسـته بود بد جـوری از شـرایطش خسته بـــــــود اومد نشس خــودکــارو ورداش نوشت "خسته شدم،خسته،از این سرنوشت" زیر لبی زمــــــزمــــه هــایی ام کــرد تـــــو مــایه هـــای " روزگـــــار نــــامرد " همسایه شون که این چیزارومیشنفت اومد نشس کنــــــارش و بهش گفت: " جنـــــــــاب استـــــاد خــــدا بـد نــده صـــدات میگه یــــه خورده حــــالت بده اینجـــــــــوری کـــه نمیـمونه همــیشه سکته بــــزن بمیــــر ببـین چی میشه اگـــــــه یـــــه روز کفـــن تنت ببــینه وزیـــــر میــــاد تـــــو مجلست میشینه توی ســــــالنهــــــــــای سـوپـــر مُجلٌل بـــرات مــــراســـــم میگیـــرن مُفـَـصٌـل تـــو این چیـــزا مسئولا خیلی مَــــردن شـــروع می کنـن بـــه خـــرج کــــردن بــا استفــــــاده از پـــول خــــورداشـون عکستـــو میـزنن رو بیلبـــــورداشـــــون نوشته هـــــاتو رو هـــوا می قــــــاپن هر چی کتاب داشته باشی می چاپن" وقتی کــــه چشمش به کتابــــــا افتــاد دوبـــــــاره فرمــــود : " جنــاب استــــاد پول کتــــــــــابـــــاتــــو کنـــار میذاشتی الان تــــو مولــــوی یــه دکٌـــــه داشتی الان کــــــه وضـع مـــالیت آش و لاشه بـــــرو بمیــــر دیگـــه غمت نبــــــاشه اگــــه بخوای آپـــارتمـــــان بگیـــــــری بگی نگی بـــــــــاید یــــــه کم بمیری خــــونــــــه بهت میدن بشینی ، امٌــا شرطش ایـــنه بــری بهشت زهـــــرا برا اونـــــــا کــه زنـدگی رو بــــــاختن اونجــــا یه قطعه ی قشنگی ساختن دار و درختـــش پُر شـــــاخ و بــرگـه امٌــــــا فقــــــط بـــرای بعد مـــرگــه وقتی بری دنیـــا بـه کــــــامت میشه محلّه و کــوچــه بــه نــــــامت میشه درستــه خـــــــــونه از خـــودت نداری امّـــــا بــــــرای کشـــــــور افتخــــاری" --------------------------- یــــــــــارو یــه ذرّه خودشو یه ور کرد صدای تلــــوزیــونـــو بیشتــــر کـــرد بعد سلام و صلــــــــــــوات و اینها که مـــــــا اینـــــاشو می کنیم منهـا جنــــاب گــــــــــوینده بــا اند سرعت خبـر می داد از کمکـــــــــــای دولت میگف: "میخــوان اون ورآب دویستا خـونه بسازن واسه ساندینـیسـتـا میخوان به خـــــــاطر رضــــــای خدا کمــک کنــن بـــــه دانیـل اورتگــــــا " بهــم نگیـن [ اند ] و چـــــرا آوردم واژه ی خـــــارجی بـــه کــــار بردم نگیـــن فلانی خــــــارجی پســنده بـــرای همـــــراهیه [ اند ] بنده ا ُمّتِ در صحـــنه همیــنه دیگه هـر چی بگن اونم همـــونو میگه مــــــا آم بـــایـد کمک کنیــم آنـــاً پـــول نداریــم اقلّکن زبـــــانـــــاً به مــــــا میگن اُمتِ تــوی صحنه تِلپ میشیم هرجاکه سفره پهنه نشــونیـــامـونـــو بذار بگم بــــــاز تیپ،تـُپل- مشت ،گره - دهن باز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:52 توسط مسافر شهر غریب |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و عرض پوزش از دوستان که با تماسها و پیامک و ایمیل و فکس و مسیج آف در یاهو و هر طریق دیگه ای ما رو شرمنده کردند و درخواست پست جدید داشتند و من به دلیل امتحانات نمی تونستم بیام امیدوارم که همتون توی امتحانات موفق بوده باشید و برای امتحان زندگی همیشه آماده باشید. جدیدا یه سری کتاب خوب پیدا کردم که ترجیح می دهم از اونها یه سری مطلب براتون بگذارم که برای من جدید بود. برای این پست چندتا حدیث از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در مورد آخر الزمان براتون می گذارم: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله):
همه این فرمایشان الان در سراسر دنیا رواج پیدا کرده است. نشانه های جالبیست بیشتر آنها را ما لمس کرده ایم و شاهدش هستیم. می گن وقتی که آقا ظهور می کنه خیلی ها باورشون نمیشه که به این زودی... خدایا ما را از منتظران ظهورش قرار بده . غم دوری از مولامون رو توی دلامون نهادینه کن و در آخر خدایا هممون رو عاقبت به خیر کن.التماس دعا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:53 توسط مسافر شهر غریب |
|
|
ببخشید یه مدتی بود که به روز نکرده بودم. اما حالا اومدم و یه شعر دیگه که این هم مال حدود دوسال پیشه و مربوط به جریان شب عاشورا هست رو براتون می زارم.(چه جمله بندی کردم!)
با این حساب فکر کنم یه شعر دیگه که بزارم براتون باید دوسال دیگه صبر کنید تا بعدیش بیاد منت بزارید بخونیدش و اگر ایراداتی که به ذهنتون می رسه رو برام بزارید ممنون می شم. عقل و عشق شمع درخشید و گفت ای همه پروانگان شمع بباید چنین سوخته گردد زجان لیک شما بی ثمر جان خود آتش نهید دور شوید از برم جان به سلامت برید در دل این عاشقان در سر آن عاقلان بین دل و عقلشان بود جدالی عیان عقل بگفتا ندارد سخن حق جواب دل بگرفت آتشی سوخت ز ناحق جواب عده ای از شاپران این سخن آموختند از ره عقل آمدند و در دل دوختند زان همه پروانگان اندکی آموختند دل خبری دارد و از خبرش سوختند از ره عشق آمدند و سر خود باختند از همه جان سوختند عاشقی آموختند
در ضمن بی ربط نیست که همینجا یادی از شهدا بکنیم که عاشقان واقعی آنها بودند و به کمالشان و عشقشان رسیدند. گوارایشان باد دوران وصال. و نیز سخنی از شهید: ما گمان می کنیم که شهدا رفتند و ما ماندیم در حالیکه شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است. به امید این که زمان ما را و ارزشهایمان را با خود به فراموشی نبرد انشالله. برای شادی روح امام خمینی(ره) و شهدا صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:47 توسط مسافر شهر غریب |
|
|
با تشکر از راهنمایی دوست گرامی:
ممنون از راهنمایی یکی از دوستان که لطف داشتند به طور خصوصی اشکالات شعر کشتی نجات را برای من گذاشته بودند و من هم اصلاحش کردم امیدوارم که بهتر شده باشه . البته ایراد محتوایی که آقا بابک گرفته بود رو خوب متوجه نشدم وگرنه اصلاحش می کردم. در ضمن اصلاحات با رنگ سبز در همان پست قدیم مشخص شده و نخواستم الکی پست جدید بزنم. در ضمن قالب وبلاگ هم یهوو دود شد رفت هوا ولی دوباره درست شد دوباره خراب شد نمی دونم چرا اینجوری می شه ؟ به هر حال فعلا همین خوبه تا بعد... . باتشکر منتظر انتقاداتتان هستم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 14:19 توسط مسافر شهر غریب |
|
|
عجب مجلس شيريني است هيچ جا اينقدر صميمت موج نمي زنه همه به همديگر اعتماد دارند و در نهايت همفكري و هم عقيدگي به سر مي برند همه درنهايت كمال فكري و در اوج قله هاي خردمندي با يكديگر به بجث و تبادل نظر مي پردازند والا راستش را بخواهيد هيچ جا مثل اينجور مجالس به آدم احساس بزرگي و بلند نظري نمي ده. چه كيف ميده وقتي كه يكي يه اشتباهي مي كنه يا يه حركتي مي آيد و كلا يه غلطي ازش سر مي زنه اون وقته كه همه ي دوستا و آشنايان براي رفع مشكل دست به دست هم ميدهند و مي شينند با هم به بحث و تبادل نظر مي پردازند : ... : آره اين هم اينجوريه ديگه نمي شه كاريش كرد مي دوني بعضي ها فهم ندارند. ... : نه بابا طفلك بچه است عقلش نمي رسه والا حتما اون كارو انجام نمي داد. ... : از اول من گفتم اين آدم بشو نيست ... و از اين حرفهايي كه فقط از دهن آدمهاي همه چيز دان در مي آيد. مي دوني يه خوبي اين مجالس اينه كه آدمهاي توش هر چي ايراد و اشكال توشون هست اصلا نابود مي شه همه فقط خوبی های هم رو می بینند و مهر و محبت توی چشای همه موج می زنه مي شوند آن انسان نمونه كه همه ي كارها به دست آن درست مي شه و همه تدبير ها بوسیله اونها اندیشیده میشه . همه توي اون لحظات نه چندان كوتاه مي شوند برادر و خواهر تني هم اصلا اينقدر محبت بينشون موج مي زنه كه انسان احساس مي كنه اینجا یه لحظه از بهشته. کنار این همه خوبی باید یه چیز رو قبول کرد اونم این که افراد موجود در مجلس به هيج وجه تعهدي نسبت به يكديگر نداشته و مي توانند اشتباهات يكديگر را موضوع مجالس ديگري در مكاني ديگر نمايند. البته این هیچ منافاتی با برادر و خواهر بودن آن جمع صمیمی ندارد. فقط وقتي بد مي شه كه تو رو توي اين مجالس دعوت نكرده باشند اون وقته كه هي جز مي زني كه اينها چي دارند پشت سر من مي گن؟ اون وقته كه آدم به همه چيز خودش شك مي كنه . ولي يه وقتهايي هم اصلا متوجه نمي شه باز اونجوري بهتره يعني تحملش راحت تره. مي دونيد به يه همزيستي مسالمت آميز شبيهه تا يه زندگي . فقط من يه مشكلي دارم اصلا نمي فهمم اين كجاش بده ؟ اين مجالس به اين خوبي و پرفايدگي چرا تشبيه مي شه به نوش جان كردن گوشت تن برادر مرده؟ من كه شباهتي نمي بينم!؟ شما مي بينيد؟ شما نظرتون چیه؟ فکر کنم با من هم عقیده باشید نه؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:24 توسط مسافر شهر غریب |
|
|
شعر حاضر به نقل از کتاب بهارستان طنز نوشته محمد حاجی حسینی می باشد که تقدیم حضور می گردد: گرانی خواب دیدم نرخها در سطح کشور کم شده مژده ارزان شدن بر زخم ما مرهم شده بس که ارزان گشته نرخ خوار بار و جنس ها چهره مصرف کننده مثل گل خرم شده محتکر در بیخ زندان می خورد آب خنک کار و بار رو به راهش درهم و برهم شده در تله افتاده آن نالوطی فرصت طلب رفته زندان و حسابی غرق در ماتم شده این خیابان های پر دود و کثیف شهر ما از تمیزی چون نقاط جالب عالم شده می دهد مستضعفین را بانک مسکن وام ها بانک مسکن واقعا حاتم تر از حاتم شده خواب خود تعریف کردم چون به یاری نکته سنج گفت مخلص مطمئن هستم که عقلت کم شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:14 توسط مسافر شهر غریب |
|
|
با سلام شعر ذیل مال حدود چهار سال پیشه ولی باید بنویسمش که فراموش نشه هر چند خیلی ایراد داشته باشه باید ببخشید البته از شما دوستان تقاضا دارم ایرادات را بگویید و لطف کنید با راهنمایی هاتون چراغ راهی به من هدیه دهید: با تشکر از راهنمایی دوست گرامی: ممنون از راهنمایی یکی از دوستان که لطف داشتند به طور خصوصی اشکالات شعر را برای من گذاشته بودند و من هم اصلاحش کردم امیدوارم که بهتر شده باشه . البته ایراد محتوایی که آقا بابک گرفته بود رو خوب متوجه نشدم وگرنه اصلاحش می کردم. در ضمن اصلاحات با رنگ سبز مشخص شده است. من خود بریده از خود در ظلمت و سیاهی / درگیر این جهان و دور از جهان باقی خود را شکسته دیدم بر گل نشسته دیدم / داد از نهاد خود من بر آسمان کشیدم فریاد یا غیاثم گوش فلک بریده / دردا که قلب زارم یاری زکس ندیده تا آنکه تو به نزدم شاهانه سر رسیدی / دست كريم خود بر روي ترم كشيدي من را به خانه خود از جود خود نشاندی / اطعام روح کردی قلب مرا ستاندی بعد از رهایی خود از ورطه ي پليدي / از خانه ات گذشتم من بهر صد امیدی بهر امید خود من در هر زمان دویدم / هر لحظه من ز یادت یاسی به دل ندیدم جانم فدای رويت قلب مرا ستاندی / ارزانی قدومت داغم به دل نشاندی حالا دوباره غرقم من در تلاطم غم / چشم اميد دارم بر كشتي نجاتم دیگر در این جهان هیچ میلی به دل نباشد / جز آنکه در حریمت بندم ز تن بپاشد البته حدس می زنم که مصراع آخر رو خیلی بی معنی بدونید ولی این جریانی داره که مجال بازگوییش نیست، ولی بی معنی نیست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:23 توسط مسافر شهر غریب |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم قرآن رو باز کردم و خوندم موضوع درمورد تغییر قبله مسلمونها بود بگذریم تا رسیدم به این آیه : ( فاذکرونی اذکرکم واشکرولی ولا تکفرون) «مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و شکر نعمتهایم را به جای آورید و کفران نعمت نکنید» با خودم گفتم چقدر ساده بیان شده یعنی واقعا به همین سادگیه !؟ پس چرا...؟ برای خواندن به ادامه مطلب بروید.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 8:51 توسط مسافر شهر غریب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه بسیار روزهایی که با حالی خوش دست به قلم بردم و نوشتم؛ از خودم، از عقیده ام، از روزگار، از دلتنگی هایم، از سوالاتم، از جوابهایم، از ابهامات و از اشتباهاتم، و از خواسته هایم .
اما افسوس که که فقط نوشتم و فراموش کردم. از این به بعد همه را در فضای بزرگ سایبر ثبت می کنم و گاهی به آن رجوع می کنم. می نویسم برای خودم نه برای کسی دیگر که شما دوستان از من حقیر بی نیازید. از شما دوستان اهل قلم و اهل فن دوستانه تقاضا دارم لطف کنید نظر خود را موافق یا مخالف به نیت کمک به اصلاح نوشته یا تفکری غلط به من هدیه بدهید. با تشکر التماس دعا. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
طنز اجتماعی دلنوشته |
| پیوندها |
|
الم و قلم قلم چين قصه هاي 88 كلمه اي از زبان شما كشكولي از انديشه هاي ناب گذرگاه خورشيد پر فروغ تازه هاي علم و فناوري بهار اشعار سرزمين آرزوهاي آبي جهل دانايي |
|
RSS
|